شعر گفتم همی
آنقدر تا قلب بی باکم شود غرقآب عشق
باز گفتم ... ولی !
کو سرنوشت !؟
نِی زندگی را سازِ شعرهایم نکرد...
من شکستم...
من گسستم !!
مثل کشتی ای به گِل های خساوت در نشستم !!
روح من کشتی و دریا بود شد ..
تشنه ای زخمی و خسته
در تَنی چونانِ سهرابی دلاور ...
پ ن : نسیمی کافیست تا کویر .. دریا شود ..
" گو آنکه دل دریایی باشد... نه دلهایی که به بطری های آب وارداتی دل خوشند!" خلاص
برچسب:
نویسنده: کسری صفری