من "چشمهایش " را بست .. و به آرامی اندیشید :

خورشید خروشید
و هرچه گَشت ... "مآه" را ...
که به دور "زمین" می چرخید ... "ندید" ...
با چشمانی سوزان و عرقی آتشین "دردهایش" را ... حتی "زخمهایش" را فرود بلعید ...
هر چه "بی دریغ" تر تابید ... اما ...
هیچ "مآه ـی" احساسش را باز "تاب" نیاورد ...
"قدر خورشید" مطلق بود شاید !
این حساب از حدّ را .. بر مخرجی "ناصفر" باید کشید ...
یاد آن نقاش و آن تفسیر از عشق:
"روی بوم ِ خالی خورشید ... اما ...
نقش ِ ناب ِ انتظار ... باید کشید ...
تمام.
پ ن : امروز هم "نمازهایم" را خواندم. و "دعاهایم" را بُردم ... برای همه انسانها حتی .. که "کرونا" این مولود شیطانی ... را "خداوند" به "حقِ بودنش" ریشه کن کناد.
پ ن : زیارت عاشورا + تعقیبات القمه + دعای هفتم صحیفه
پ ن : خوبم. چون خدا را دارم.
پ ن : من دیگه "بی چرا" ترین احساس آفرینشم.
پ ن : من نمیخام "به درد" کسی بخورم تا منو بخاد ... می خام "من" رو همینطوری "دلی" بخاد.
پ ن : حالا که بیشتری از عمر رفته .. کمترش مونده .. "خوبه زیادی دقیق نگیریم پارسنگ" خواسته ها رو
پ ن : تمام.
خورشید که خروشید...
"مآه" آنگاه از پشت چادر شب
چهره گشود
قامت افراشت
از درون که "دل" جاری کرد
"انعکاسی" از باز "تاب" آورد
و همراه با "محبوب"
آن صبح به "نماز" ایستاد
پ ن : راستی من از همه ی محرک های احساسی* گذشته ام ... خیلی طول کشید... خیلی ...
*محرک های احساسی : هر آنچه که اشتیاقم را "هوس آلوده" کند.
برچسب:
نویسنده: کسری صفری