دو تا بخواه!
![]()
لبهایش مثل پرتقال قاچ خورده و رسیده می مانست... من از جنبیدن لبهایش هنگامه هایی که حرف میزد دلم قنج میرفت... لحظه ای که حرفهایش تمام شده بود به او گفتم: "میشه یه چیزی بخام؟" ... اشتیاق نگاهش را به من پاشید و گفت: "دو تا بخواه!" و این عاشقانه ترین کلامی بود که برای شنیده شدن جاری شد....
پ ن : وقتی یه کتاب می خونی یه جاهاییش موندی میشه ... من اون جاهاشو دوس دارم
پ ن : پس فردا میرم کربلا انشاله...
پ ن : کاش میشد لازم نبود کار کردن!! من خسته ام
برچسب:
نویسنده: کسری صفری